تبليغاتX
احسانیـّه

احسانیـّه

سکوت ، بند گسسته است

ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش

 

وقتي يك نفر يك فيلم را خيلي دوست دارد:

 

لابد چند بار هزينه ي وقت و بليط سينما برايش مي كند.

لابد چندين جمله از آن را يادداشت بر مي دارد.

لابد چند جمله از آن جمله هایی که یادداشت برداشته هميشه در خاطرش مي ماند.

لابد بعدها بعضي وقتها به فيلم فكر مي كند.

لابد همان بعضي وقتها كه به فيلم فكر مي كند بعضي از سكانس هاي فيلم از خاطرش مي گذرد.

لابد در وبلاگش از آن فيلم مي نويسد.

لابد جمله ي از جملات تاثير گذار پاياني به دلش می نشیند:

 

ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش

بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش

 

 

من اين فيلم را خيلي دوست داشتم

 

كتاب قانون - مازيار ميري

 

 

پ.ن. با شما ديدن اين فيلم هم عالمي داشت. مرسي.

پ.ن. غزل كاملی که بیت بالا مطلع اش بود رو در ادامه مطلب گذاشتم.


ادامه مطلب
چهارشنبه بیستم آبان 1388 |

دوستانی، بهتر از آب روان

 

خوشحالم که شما هستید

خوشحالم که به فکرم هستید

خوشحالم که از خوشحالی من خوشحال می شید

خوشحالم که روز خوبی رو برام ساختید

از اون روزهایی که آدم تا عمر داره، خاطره اش رو مرور می کنه

لبخند میزنه

و میگه عجب روزی بود

دیوونه ها

دیوونه ها...

 

شاید خودتون هم ندونید که چقدر از بودن با شما خوشحالم

نه فقط به خاطر امروز

به خاطر همه ی این مدت...

 

پ.ن. مدتها بود که فراموش کرده بودم روزها می تونند اینجوری هم فراموش نشدنی بشند

انگار تکرار میشد توی ذهنم:

منم عادت کرده به روز های فراموش نشدنی پر درد

همه ی روزهای این هفته برام خاص بودند..

 

پ.ن. دیرم بود٬خیلی٬ گفتم یه سر به شعرای قدیمیم بزنم٬ بعد یه سر به وبلاگ "سها" که نظر داده بود..

با این که خیلی دیرم بود٬ نتونستم تا آخر این پست طولانیش رو نخونم.

 

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |

فکر کن... این همه آدم

 

امشب هم مثل اکثر شب ها دیر می رسم

راننده ی تاکسی آروم و بی دغدغه می رونه

انگار کمی تیک داره

و همین جور هی چپ و راست میشه

من به تیتر نوشته وبلاگ فکر می کنم:

 

"وقتی همه ی اینها یک نفر را خوشحال نمی کند"

 

... : شاید اینقدر انتظار خوشحال شدن ندارم

شاید هم پیش فرض هام خیلی غلط بودند

اما تا الان فکر نمی کردم هدیه گرفتن اون چیزایی که فکرش رو هم نمی کردی

و مدت زیادی جزو آرزوهات بوده

البته از نوع دست یافتنیش

این همه بتونه خوشحالت کنه

پُرم از تعجب

و تشکر

 

چه قدر آواز خوندم....

 

بیست و پنج سالگی هم عالمی داره

از همه ی آدم هایی که بیست و چهار سال و کمتر دارند، بزرگترم

و از همه ی اونهایی که بیست و پنج سال یا بیشتر دارند، جوونتر

فکر کن... این همه آدم

چه حس تازه ای

حس خوب و قابل اعتنا

پُرم از حس خوب

 

دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

وقتی یک نفر نمی داند

 

تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی
دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

 

چرا چشم دلم کوره٬ عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

 

خدایا فاصله ات تا من٬ خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم٬ چه قد تا آسمون راهه

 

من از تکرار بیزارم٬ از این لبخند پژمرده

از این احساس یاسی که٬ تو رو از خاطرم برده

 

به تاریکی گرفتارم٬ شبم گم کرده مهتابُ

بگیر از چشمای کورم٬ عذاب کهنه ی خوابُ

 

چرا گریه ام نمی گیره٬ مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا میرم٬ کجای جاده دلتنگه

 

پ.ن. امروز روز عجیبی بود

این چند سال امروز رو تبریک گفتم

و امروز

فقط به یاد سال های قبل...

۲۶/۷/۸۸

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |

همین

 

سلام که نام خداست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همین

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 |

تقدیر

 

باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با این که بی تاب منی،بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم ، تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من، می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دل گیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی ، حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها ، سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو ، احساسمو باور کنی

باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم ، هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

 

پ.ن. همدم تنهایی های من..

پ.ن. همدم تنهایی هام رو اینجا گوش کنید.

پ.ن. امروز یاد یه روزهای عجیبی رو کردیم با یه عزیزی، خواستم بگم که منم عجیب دقیقا همین حسی که تو داری می گی رو داشتم بر خلاف همه، از هر دو طرف خسته شدم، چیزای دیگه برام مهم بود، اما نگفتم. خواستم بگم منم خیلی کم بحث می کردم، نگفتم تا شاید حرفم لوس تلقی نشه. اما جالب بود، بعد از این همه وقت، بازم رسیدن به یه نقطه، مثل قدیما، برام یاد آور چیزای زیادی بود.

پ.ن. یه سر به این پست بزنیم. بگو به ایران...

 

سه شنبه هفدهم شهریور 1388 |

هنوز و همیشه

 

خوشحالم

که تو امروز- تاریخش رو-

هنوز و همیشه

به خاطر داری

 

خوشحالم

که من امروز ـ تو روـ

هنوز و همیشه

به خاطر دارم

 

شاید مانند رمز عبور خانه مان

که اگرچه هجّی اش شاید از خاطر برود

و یا شاید برای تصحیح٬ تمامش را برایم به زبان نیاوری

اما هنوز و همیشه

رمز عبورمان همان است که بود

...

 new groth

پ.ن. پست "چهل و یک" رو از ثبت موقت در آوردم

پ.ن. خیلی روزه که منتظر امروزم و امروز خیلی منتظر چیزی شاید شبیه همین جمله ها٬ اما این همه  انتظار من به بزرگی انتظار تو شده؟ (استفهام انکاری) این جله هات از بهترین اتفاقای این روزهام بود...

پ.ن. چهل و شش بار ممنونم...

 

سه شنبه دهم شهریور 1388 |

لبخند کمرنگ

 

موهایم را کوتاه کردم

کوتاهِ کوتاه

و مرتب

ناخن هایم را از ته نگرفتم

پیرهن روشن می پوشم

دکمه ی آستین پیرهنم را می بندم

دیر نمی آیم

با دیدنت می خندم

دست هایت را - اگر به من بدهی - محکم می گیرم

می گویم

می خندم

شعری که برایت گفته ام را می خوانم

 

کاش همه ی چیزهای کوچک را یادم مانده باشد

تا لبخند کمرنکی بزنی

و من یک هدیه ی بزرگ از تو گرفته باشم

 

دوشنبه دوم شهریور 1388 |
احسان

من اناری می کنم دانه، به دل می گویم: خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود؛ می پرد در چشمم آب انار، اشک می ریزم...
ehsan.faghih@yahoo.com

موضوعات

ذهنیه (شعرهام)

روزیه (روزهام)

کپـیه (همینهام!)

سهرابیه (هیچ هام)

پيوندهاي روزانه

ده اشتباه آزار دهنده در بین وبلاگهای فارسی

تاریخ ایران و جهان در این روز

پک آموزش 24 نرم افزار کاربردی

كتابهايي كه بايد پيش از مرگ خواند!

مطالب اخير

ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش

دوستانی، بهتر از آب روان

فکر کن... این همه آدم

وقتی یک نفر نمی داند

همین

تقدیر

هنوز و همیشه

لبخند کمرنگ

توت فرنگی

بگو به ایران