یک خانه تکانی اساسی
![]()
سکوت ، بند گسسته است
![]()
وقتي يك نفر يك فيلم را خيلي دوست دارد:
لابد چند بار هزينه ي وقت و بليط سينما برايش مي كند.
لابد چندين جمله از آن را يادداشت بر مي دارد.
لابد چند جمله از آن جمله هایی که یادداشت برداشته هميشه در خاطرش مي ماند.
لابد بعدها بعضي وقتها به فيلم فكر مي كند.
لابد همان بعضي وقتها كه به فيلم فكر مي كند بعضي از سكانس هاي فيلم از خاطرش مي گذرد.
لابد در وبلاگش از آن فيلم مي نويسد.
لابد جمله ي از جملات تاثير گذار پاياني به دلش می نشیند:
ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش
من اين فيلم را خيلي دوست داشتم

پ.ن. با شما ديدن اين فيلم هم عالمي داشت. مرسي.
پ.ن. غزل كاملی که بیت بالا مطلع اش بود رو در ادامه مطلب گذاشتم.
خوشحالم که شما هستید
خوشحالم که به فکرم هستید
خوشحالم که از خوشحالی من خوشحال می شید
خوشحالم که روز خوبی رو برام ساختید
از اون روزهایی که آدم تا عمر داره، خاطره اش رو مرور می کنه
لبخند میزنه
و میگه عجب روزی بود
دیوونه ها
دیوونه ها...
شاید خودتون هم ندونید که چقدر از بودن با شما خوشحالم
نه فقط به خاطر امروز
به خاطر همه ی این مدت...
پ.ن. مدتها بود که فراموش کرده بودم روزها می تونند اینجوری هم فراموش نشدنی بشند
انگار تکرار میشد توی ذهنم:
منم عادت کرده به روز های فراموش نشدنی پر درد![]()
همه ی روزهای این هفته برام خاص بودند..
پ.ن. دیرم بود٬خیلی٬ گفتم یه سر به شعرای قدیمیم بزنم٬ بعد یه سر به وبلاگ "سها" که نظر داده بود..
با این که خیلی دیرم بود٬ نتونستم تا آخر این پست طولانیش رو نخونم.
سلام که نام خداست
![]()
همین
وطن پرنده ی پر در خون
وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید و شمع
وطن
پا تا به سر خون
وطن ترانه ی زندانی
وطن قصیده ی ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه می ریزند
سحر دوباره بر می خیزند
بخوان که دوباره بخواند
این عشیره ی زندانی
گل سرود شکستن را
بگو که به خون بسراید
این قبیله ی قربانی
حرف آخر رستن را
با دژخیمان
اگر شکنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی
با ما غرور رهایی
به نام آهن و گندم
اینک ترانه ی آزادی
اینک سرودن مردم
امروز ما
امروز فریاد
فردای ما
روز بزرگ میعاد
بگو که دوباره می خوانم
با تمامی یارانم
گلْ سرود شکستن را
بگو
بگو که به خون می سرایم
دوباره با دل و جانم
حرف آخر رستن را
بگو به ایران
بگو به ایران
پ.ن. شنبه، وقتی از بین آدمهایی که به صورتهاشون عینک آفنتابی و ماسک زده بودند،از این سر شهر،تا اون سر شهر رو پیاده رفتم، نا خداگاه این ترانه رو زمزمه می کردم و گونه هام خیس شد.
![]()
همه چیزش دیدنی نبود، همه چیزش خواستنی نبود،اما زمزمه ی ترانه ناخوداگاه بود...
پ.ن. انتخاب اسم برای این پست خیلی سخت بود. "اعدمیان ظلمت"٬ "به نام آهن و گندم" یا "اینک سرودن مردم".انگار برای خودشون هم انتخاب اسم سخت بوده٬ چون دو تا اسم داره: "وطن" و"بگو به ایران". اما به خاطر خواننده ی محبوبم٬ اسم خود ترانه رو انتخاب کردم.
پ.ن. با این آهنگ همنوایی می کردم.
هستیم
هوا سرده، در رو بستیم
پ.ن.خوندن دوباره "بساط عید" - شعر عیدانه سال ۸۷ - خالی از لطف نیست.
مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونۀ چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.
مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومۀ برف
تشنۀ زمزمه ام.
مانده تا مرغ سرچینۀ هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم
من که در لختترین موسم بی چهچهه سال
تشنه زمزمه ام ؟
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشۀ مرغی بکشم.
پ.ن. شعر " تصنیف بی ردیف " رو با کمی اصلاح، مجدد در وبلاگ گذاشتم.