امشب هم مثل اکثر شب ها دیر می رسم
راننده ی تاکسی آروم و بی دغدغه می رونه
انگار کمی تیک داره
و همین جور هی چپ و راست میشه
من به تیتر نوشته وبلاگ فکر می کنم:
"وقتی همه ی اینها یک نفر را خوشحال نمی کند"
... : شاید اینقدر انتظار خوشحال شدن ندارم
شاید هم پیش فرض هام خیلی غلط بودند
اما تا الان فکر نمی کردم هدیه گرفتن اون چیزایی که فکرش رو هم نمی کردی
و مدت زیادی جزو آرزوهات بوده
البته از نوع دست یافتنیش
این همه بتونه خوشحالت کنه
پُرم از تعجب
و تشکر
چه قدر آواز خوندم....
بیست و پنج سالگی هم عالمی داره
از همه ی آدم هایی که بیست و چهار سال و کمتر دارند، بزرگترم
و از همه ی اونهایی که بیست و پنج سال یا بیشتر دارند، جوونتر
فکر کن... این همه آدم
چه حس تازه ای
حس خوب و قابل اعتنا
پُرم از حس خوب